تبليغاتX
لر

لر

از  طرف دختر سبزواری
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 12:37  توسط مرتضي سگوند  | 

بیت آخر اولین حرف خودم را می زنم

                                       با تو ای سنگین ساکت از زمستانی که نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 11:39  توسط مرتضي سگوند  | 

قلبم را شکستی اما صدای فریادم را نشنیدی.
چه بی صدا شکست قلبی که عاشق تو بود.
چه بی ریا گذشت لحظه هایی که به عشق تو بود.
قلب شکسته ای که زیر پاهایت بود را ندیدی ، صدای شکستن قلبم چه بی صدا بود.
صدای ناله دلم چه بی نوا بود ، درد دلهای ناگفته در دلم چه بی زبان بود.
قلبم را به بازی گرفتی اما نمیدانستی که بازی سرشکستن دارد .
چه با هیاهو به قلبم آمدی و چه آرام از قلبم رفتی ، هنگام آمدنت عاشقانه با من درد دل میکردی و هنگام رفتنت تنها با یک سکوت به صدای گریه هایم گوش میکردی.
تصویر رفتنت بر روی قلب شکسته ام نقش بسته ، و آواز رفتنت در فضای غمگین صحنه عشق پیچیده.
آنگاه که صحنه عشق خالی از تصویر تو است ، دل من نیز در پی فرار از دام تنهایی است.
باور میکنم که اسیرم ، اینبار اسیر تنهایی .
اما باور نمیکنم که رفته ای و بار سفر را بسته ای ، و شعر جدایی را برایم نوشته ای و لای کتاب قصه عشقمان گذاشته ای.
چه قصه تلخی بود ، قبلا آن را خوانده بودم اما باور نکرده بودم ، نمیدانستم سرنوشت ما نیز مانند یک قصه تلخ است.
قلبم را شکستی اما رنگ التماس چشمهایم را ندیدی ، آن شعر عاشقانه ای که به عشق تو سروده بودم را نخواندی.
صحنه عشق را خالی کردی و تصویر رفتنت را همراه با یک قلب شکسته جا گذاشتی.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 10:7  توسط مرتضي سگوند  | 

خورشید که ما را دید ، دیگر نتابید! گرمای عشق ما از خورشید گرمتر است.
ماه که تو را دید تا صبح نالید! چهره تو، از ماه زیباتر است.
نگذار که کسی به وجود عشق در دلهایمان پی ببرد ،
نگذار کسی بفهمد که آن عشقی که در دلهایمان است از عشق 
لیلی و مجنون نیز بالاتر است.
آن حسرتی که از عشق ما در دلهای دیگران به جا می ماند مثل آتشیست که 
قلبها را میسوزاند.
عشق ما مقدس است ، نمیخواهم جز خدا کسی عشق ما را ببیند ، 
و از صبح تا شب در حسرت عشق ما بنشیند.
آن قلب پاک تو را نمیخواهم کسی بشکند، یا با حرفهایش تو را آزار دهد .
تو از عشق هر چه میخواهی برای من بگو ، اما از عشقمان برای کسی نگو
تو لحظه به لحظه بگو که دوستم داری ، اما به کسی نگو که مرا دوست داری
آنهایی که در حسرت عشق ما نشسته اند مثل خورشید نیستند که نتابند ، 
میتابند و قلبمان را میسوزانند .
، مثل ماه نیستند که تا صبح ناله کنند ، دیگر به آسمان نمی آیند و 
شبهایمان را تیره و تار می کنند.
بیا در کنارم ، از عشق بگو برایم ، دست بگذار در دستهایم ، آرام بگیر در کنارم
هیچکس نمیتواند تو را از من بگیرد ، هیچکس نمیتواند عشقمان را نفرین کن
من و تو عشقی پاک در قلبمان داریم ، من و تو بدون هم نمی توانیم زنده بمانیم
ای عشق تو بگو که ما چه حالی داریم…


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 10:5  توسط مرتضي سگوند  | 

از خودت بگو … این روزها چه میکنی؟
مدتیست از تو بی خبرم ، این روزها کجایی؟
من که این روزها کارم اشک ریختن است
راستش را بخواهی از دلتنگی ات پریشانم.
خیلی وقت است که روی ماه تو را ندیده ام ، حالت را از خدا پرسیدم اما پاسخی نشنیده ام .
من که حس میکنم تو نیز دلتنگ منی ،
این روزها بدجور درگیر دل منی .
من که حس میکنم کار تو نیز دلتنگی و اشک ریختن است .
ارزش من پیش تو قدر تمام عالم است.
من که این روزها تمام فکرم رویای در کنار تو بودن است،
قلبم این روزها به فکر خوشبختی و با تو بودن است .
چند ماهی را تحمل کن؛ من که کارم در این روزها لحظه شماری است .
حرفهای من به تو تمام نشدنی است .
یک عالمه درد دل دارم ، دردهای من ، در دل تو است.
بگذار تنها حرف دلم را بگویم ، راز ماندنم عاشق تو بودن است.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 10:4  توسط مرتضي سگوند  | 

تا چشمانت را دیدم دلم لرزید
تا تو را دیدم دیگر چشمهای جز تو کسی را ندید
پرنده ی تنها از قفس دلم پرید
قلبم صدای تپشهای قلبت را شنید ، سرنوشت لبخندی زد و گفت شما عاشقید.
قلبم دوباره به لرزه افتاد ، قناری عشق ، ترانه عاشقی را سر داد.
شعرهایم بوی تو را میداد ، خسته نمیشدم هیچگاه از لحظه دیدار.
با این قلب و دلت عهدی بستم به نام عشقت.
چشمهایم خیره به چشمت ، دستم درون دستت ، به خدا همیشه وفادار میمانم به عشقت.
این خزان با تو بهاری شده ، دلم برایت تنگ شده ، در کنار تو بودن تنها آرزویم شده ، نامت ورد زبانم شده ، عشق تو بهانه ای برای بودنم شده ، رفتنت کابوس هر شبم شده .
خلاصه اینکه اگر باشی ، من زنده ام ، اگر نباشی به خدا میمیرم.
قلبم میشنود صدای تپشهای قلبت را ، قلبم زنده است ، با همین صدا ، با همین نوای آشنا.
با قلبت عهد بستم که همیشه عاشقت بمانم ، هیچگاه جز نام تو ، اسم کسی دیگر را بر زبان نیاورم ، تو اولین و آخرین عشق منی ، عهد بسته ام هیچگاه بهانه نیاورم.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 10:2  توسط مرتضي سگوند  | 

خسته بودم و چهره ام درهم رفته .

روبروی آینه ایستادم

باز هم آینه اخم هایم را به تماشا نشسته بود

آینه همیشه مرا میپاید

وقت خستگی ها

وقت دلتنگی ها

وقت شادی

وقت لبخند ...

راستی ؛ آینه ها لبخند را میفهمند ؟

آینه از ترک های صورت من چه میداند ؟

امروز من به تماشای آینه رفته بودم

آینه تا مرا دید از من رو برگرداند

نیمدانم چرا

امروز که با لبخند آمده بودم

امروز که خواستم همه هم و غم

 خود را با یک لبخند در مقابل آینه فراموش کنم

امروز چرا آینه با من رفیق نیست ؟

امروز که برای آینه اشکی به ارمغان

نیاورده بودم پس چرا آینه از من رو گرفت ؟

میدانم .

امروز آینه ها هم بیتابند

امروز آینه ها دیگر تاب دیدن مرا ندارند

امروز آینه ها هم میدانند که چه برسرم آمده

نمیشود

دیگر نمیشود مخفی کرد

آینه ها خوب میدانند که ترک های

چهره ام از گذشت زمان نیست

آینه ها میدانند که بر زمینم زدند و ترک برداشته ام

دیگر آینه ها را نمیتوان فریفت .

آینه سکوت کرده بود .

نمیدانستم چه باید بکنم

من این سوی آینه اشک  می ریختم

و آینه همچنان از من رو گرفته بود

اندکی سکوت کردیم .

هر دو مان

هم من و هم آینه

به آرامی آینه را برگرداندم

باور نیمکردم آینه ها هم اشک بریزند

اما آینه خیس خیس شده بود

آینه را که برگرداندم صدای شکستنش را شنیدم

آینه دیگر تاب نیاورد

آینه شکسته بود

و نمیدانست که بازتاب اشکهای من

در تکه های شکسته اش دو چندان میشود

آینه نمیدانست

نمیدانست

کاش آینه همچون من ، اندکی مقاوم تر بود
  ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 12:6  توسط مرتضي سگوند  | 

همه جا شرح پریشانی من حک شده است 

            شیشه ی مات نگاهم زخم یک لک شده است 

               می نشانم خنده بر چین خموشی لبم ،لی

                افسار خیالم گره در شک شده است

            این منم یا مرده ای در جسم من خوابیده است

               سوخته آینده ام در گور ِ تن پوسیده اس

                 از غم نادانی خود شکوه می بارم ز لب

                 غصه خندان آمده گویی زنی بوسیده است

          آتشم بر شعله های خشم و کین تابیده است

              می کشد این مرده ی تبدار را تا زنده است

                خاک را زحمت نمی خواهم دهم گویید او

                  گرَد خاکستر شد و در باد ها خوابیده است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 12:5  توسط مرتضي سگوند  | 

وقتی که دیگر نبود ،

 

من به بودنش نیازمند شدم.

 

وقتی که دیگر رفت ،

 

من در انتظار آمدنش نشستم.

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

 

من او را دوست داشتم.

 

وقتی که او تمام کرد ،

 

من شروع کردم .

 

وقتی او تمام شد ،

 

من آغاز شدم .

 

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

 

مثل تنها زندگی کردن

 

مثل تنها مردن




+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 11:47  توسط مرتضي سگوند  | 

رنج تلخ است

 ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم  تا دوست را به یاری نخوانیم ،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند
طعم توفیق را می چشاند
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زیبایی ها را "تنها" دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند

 یاد "تنهایی" را در سرت زنده میكند
"تنها" خوشبخت بودن ،  خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است
" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم




+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 11:41  توسط مرتضي سگوند  | 

تکیه داده ام

به باد

با عصای استوایی ام

روی ریسمان آسمان

ایستاده ام

بر لب دو پرتگاه ناگهان

ناگهانی از صدا

ناگهانی از سکوت

زیر پای من

دهان ِ دره ی سقوط

باز مانده است

ناگزیر

با صدایی از سکوت

تا همیشه

روی برزخ دو پرتگاه

راه می روم

سرنوشت من سرودن است




 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 11:39  توسط مرتضي سگوند  | 

و تو

 

به صداقتِ چشمانِ من

 

 اگر اعتماد داشتی

 

دیری زین پیش دانسته بودی

 

آنچه در جانِ من

 

نقش بسته

 

به جز

 

عشقِ تو نیست.




+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 11:37  توسط مرتضي سگوند  | 

من نیز تو را می شناسم، اما دور


با قلم زیبایت برایم آشنایی


آشنای دیر و دور


دانستم گیتار دلت شكسته و مینوازد غم


شكسته و گم گشته در كوچه پس كوچه های این شهر


آری آن را در كوچه پس كوچه های این شهر دیده ام


شكسته و خسته و تنها


زبان نداشت كه فریاد سر دهد از جور و جفا


زبان بی زبانی دارد حرفها و حرفها


گوش دل دادم به این حرفها:


گفتا كه شكسته و غمم بسیار است


گفتم كه هنوز امید هم بسیار است


با امید، دوباره دل و جان می گردی


باز هم عاشق و عزیزجان می گردی



+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 11:27  توسط مرتضي سگوند  | 

می گریم و می خندم ، دیوانه چنین باید

 

می سوزم ومی سازم ، پروانه چنین باید

 

می كوبم ومی رقصم ، می نالم ومیخوانم

 

در بزم جهان شور، مستانه چنین باید

 

من این همه شیدایی ، دارم ز لب جامی

 

در دست تو ای ساقی ، پیمانه چنین باید

 

خلقم زپی افتادند ، تا مست بگیرندم

 

در صحبت بی عقلان ، فرزانه چنین باید

 

یكسو بردم عارف ، یكسو كشدم عامی

 

بازیچه ی هر دستی ، طفلانه چنین باید

 

موی تو و تسبیح شیخم ، بدر از ره برد

 

یا دام چنان باید ، یا دانه چنین باید

 

بر تربت من جانا ، مستی كن ودست افشان

 

خندیدن بر دنیا ، رندانه چنین باید



+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 11:22  توسط مرتضي سگوند  | 

نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام

 که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!

 حالا یاد گرفته ام که فراموشی

 دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست.

یاد گرفته ام

 که از هیچ لبخندی

 خیال دوست داشتن به سرم نزند ...

یاد گرفته ام که بشنوم:

 تا فردا ... و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 19:41  توسط مرتضي سگوند  | 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 9:52  توسط مرتضي سگوند  | 

پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند

               دو کلمه ان طرف شعر مرا دار زدند

دو کلام ان طرف فلسفه فانی شب

               دختری فرو  ریخت به پیشانی شب

من که رفتم گل ریواس از ان خواهد گفت

گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت

زیر زردابه پاییز مرا غسل دهید

در شب گریه کاریز مرا غسل دهید

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 9:2  توسط مرتضي سگوند  | 

تمام این مسافرخانه

از عطر دست های تو

پر خواهد شد

 

دهان اگر باز کند

این چمدان!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:4  توسط مرتضي سگوند  | 

کودک

با گربه هایش در حیاط خانه بازی میکند

مادر، کنار چرخ خیاطی

آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چای تازه

در خانه می پیچد

صدای در!

 ((شاید پدر!))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:2  توسط مرتضي سگوند  | 


پایان راه کاملاً پیداست!
می دهم قابش کنند
کنایه هایت را به رسم یادگاری.
و به همان دیوار میاویزمش!
جای همان دستخط تماشائی.
خداحافظ...

http://no-words.com/blog/images/grave2.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 18:55  توسط مرتضي سگوند  | 

خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانه این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثه ساعقه بودن در باد.
همه عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظه مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همه عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همه عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همه عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 18:36  توسط مرتضي سگوند  | 

فکر میکنی دلم تنگ نمی شود؟
فکر میکنی صدایت اگر نوازشگر دل بی تابم نباشد
و موسیقی مهربانیت بر طپشهای قلبم رهبری نکند
آرام و قراری دارم؟

فکر میکنی اهمیت دارد
روباه و پلنگ و گرگ، از جنس شقایق باشند
یا از جنس خنجرهای فرصت طلب روزگار؟

دلِ تنگ بنفشه ها با گذر هر ثانیه
برای نبود روشنایی آفتاب
تنگتر می شود
فکر میکنی بنفشه ها
شبها
به جای خالی آفتاب
از ماه نور می خرند؟
و گلبرگهایشان را به عشوه می گشایند؟
فکر میکنی از جنس بُرنده ی خیانتم
یا مثل لطافت پارچه ی ابریشمی فریبکار؟

فکر میکنم تشنه ام
قبل از اینکه التماس کنم
یک لیوان مهربانی برایم بگو...

فکر میکنی عشق هم مثل عطش می ماند؟
که با جرعه های مهرورزت اگر سیرابم کنی
دیگر محبت را ننوشم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 12:6  توسط مرتضي سگوند  | 

من زندگي را دوست دارم ولي
از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زنها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي ز آئينه مي ترسم!
سلام رادوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم
پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 12:4  توسط مرتضي سگوند  | 

آن کس که می گفت دوستم دارد

عاشقی نبود که

به شوق من امده باشد!

رهگذری بود که روی برگ های

خشک پائیزی راه می رفت!

صدای خش خش برگها آوازی بود

که من گمان می کردم می گوید:

دوستت دارم!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 12:0  توسط مرتضي سگوند  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 11:51  توسط مرتضي سگوند  | 

از عاشقی ، به رنگ تمنا خسته ام

                                     از   آسمان   آبی   دنیا     خسته ام

امروز را به دست غریبه ها سپرده ام

                                     از زل زدن به صورت فردا  خسته ام

سرگشته تر ز خود به دنیا ندیده ام

                                      از روی این جماعت شیدا  خسته ام

شادی دگر ز عالم ما رخت بر بسته است

                                     از سر زدن به عالم سودا خسته ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 11:42  توسط مرتضي سگوند  | 

سلام 2به همه دوستان ایدی جدیدمه

 دوست داشتید اف بزارید

Tootia_n2

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 11:29  توسط مرتضي سگوند  | 

 

می خواهم بنویسم. . .

می خواهم بنویسم اما نه آن واژه های مسموم

و آن جمله های مغموم

و آن حرف های تکراری را

. به ستاره ربطی ندارد. به خورشید ربطی ندارد.

 به شمع های نیمه جان شب زنده دار ربطی ندارد

. اصلا به هیچ کس ربطی ندارد

 من اگر به صدای زنجره می گویم

 لالایی و به هوای خفه می گویم آزادی

 و به زمین خشک و بد بو آبادی !

می خواهم بنویسم به نفع ابر هایی که نمی بارند

 و دست هایی که نمی کارند

  و روزهایی که نمی آیند .

 این حق من است

 می خواهم بنویسم به نفع  آدمک هایی

 که می خواسته اند مبعوث شوند

  و می دانسته اند که محکوم می شوند

 و می گفته اند که  ما شنیده ایم  او می گوید :

 من هم همانند شما آدم هستم!

آری. می خواهم بنویسم. بگذار تا به قانون سبز گیاه بر بخورد!

 بگذار تا چشم های همیشه گریان تمساح های معصوم تر از گنجشک

، گریان تر شوند.

بگذار تا همه ی لعنت کننده گان زبان به نفرین بگشایند.

 من نفرین آنان را با جان و دل خریدارم

. بگذار تا بر زشتی لب هایشان لبخندی جاودانه بزنم.

و رها خواهم شد از کشاکش نگاه های مردمانی که سبد هایشان را پر کرده بودند

 از مروارید های پاکدامنی و دانه های تسبیح وار

 تعصب که همانند خوشه های انگور به هم پیوسته بودند

 و تا ابتدای تاریخ پیش می رفتند و حتی پیش تر!!!

و رها خواهم شد از فقر و عقده های دست های خالی شان

که در اوج تنهاییشان تا به آن سرزمین بی بند وبار دراز می شدند

 و آنان در تخیلشان حتی به پروانه های در آسمان هم تجاوز می کردند

 و تا انتهای شهوت پیش می رفتند

و حتی بیش تر!

چه تفاوتی دارد زندگی در سبزه زاری که در آن باد نمی آید

یا دست و پا زدن در مردابی که در آن غوک هم نمی خواند ؟

چه تفاوتی دارد زندگی در میان بره هایی

 که به ستایش گرگ بر خواسته اند

یا دریده شدن توسط پنجه های دهشتناک آنان ؟ و ...

 و حالا دیگر من به سیلی خوردن از نان شب محتاج ترم

  و حالا دیگر من از صدای بی صدایی

 دست هایشان دارم دیوانه می شوم.

و حالا دیگرحس می کنم تنها ترین انسان روی زمین هستم

 که در جزیره ای خشک و بی آب و علف زندانی شده است

و هیچ چیز ندارد جز قلمش

 و حالا دیگر من  به جای نان، عصیان می خورم و به جای آب ، ایمان !

و حالا دیگر خوب می دانم

 که من در نگاهشان چگونه هستم .

 چگونه گوش هایم دراز شده اند 

 و چگونه طنین صدایم  ناخوشایند است

 و چگونه راه رفتم لنگ لنگان و فهمیدنم بیمار

 و حالا دیگر خوب می دانم

که پس از شنیدن حرف هایم می گویند :

چگونه می شود سخنان کسی را پذیرفت

 که مو هایش آشفته اند و دهانش بوی نفرت می دهد

 و زبانش چون روده ی سگ دراز است ؟

 چگونه به چنین کسی می توان گفت عاقل ؟

 

اما  من می خواهم بنویسم .

 حتی اگر قلمم را به سرزمین سپیدی

 مرکب ها و پارگی کاغذ ها تبعید کنند

. حتی اگر نوشته هایم را به باد تمسخر بگیرند

 یا اینکه اندیشه هایم را زیر دندان های فاسد خود

 شرحه شرحه نمایند

. لحظه ای از نوشتن دست بر نخواهم داشت

  و آن ها را تا آخرین نفس فریاد خواهم زد

. حال یا با هم نفس یا بی هم نفس

. یا در هوا یا در قفس . نا پاکم اگر چنین نکنم .

شبانه قلم خود را بر خواهم داشت

 و بر ارتفاع سیاه آن برج سپید و بر سر در آن یکتا خانه ی سبز

و بر مناره ی هر مسجد و بر ناقوس هر کلیسا

و بر پهنه ی هر صومعه و بر هر گنبد زرد و طلایی خواهم نوشت :

 

آهای ای بیغوله نشیان

 ، آهای ای خانه به دوشان

. آهای ای دخترک های چهارده ساله ی به فحشا رفته ،

 آهای ای پسرک های هشت ساله ی خمیده قامت و افتاده

 . صدایتان از برای چه بلند است ؟

از برای چه می نالید؟

 آسوده باشید

. شهر در امن و امان است!

شما به کار خود بپردازید

. پول هایتان را در مقابل آینه بگذارید

 و آن وقت به سوی ما بشتابید

 و ما برایتان می گوییم که چگونه طلب آمرزش کنید !

 و ما برایتان از صلح و آزادی می گوییم

و آنگاه باید تابان گناه های پلیدتان را بدهید .

 آنگاه باید اشک از گونه هایتان روان باشد

 و ملتمسانه تقاضای مرگ بکنید

. نان ندارید؟ شلاق بخورید ! عفت ندارید ؟ شلاق بخورید

 . خانه ندارید ؟ شلاق بخورید

. خودتان را فروخته اید ؟ جوانی کرده اید ؟ عاشق شده اید ؟

 علاجش پیش ماست . با جان و دل شلاق بخورید

! نمی دانیم . هر چه ندارید ،  بیارید و  شلاق بخورید!.

 

 نه اما این حرف ها را نمی نویسم.

این حرف ها تکراری شده اند.

می خواهم از عقده هایی بگویم

 که تنها می توان  زیر پتو بازشان کرد!

 سخن هایی که آرام و پچ پچ وار گفته می شوند ،

  در مکان هایی که دیوار هایشان موش ندارند

 و موش هایشان گوش و گوش هایشان سرپوش!

 و درمیان آدمک هایی که به مجسمه شبیه هستند.

چه می گویم ؟

می خواهم حرف هایی را بنویسم

 که روزی صد بار بر در و دیوار مستراح های عمومی نوشته

   و روزی هزار بار خوانده و روزی صد هزار بار پاک می شوند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 12:16  توسط مرتضي سگوند  | 

سوالی دارم ؟

 آیا تا کنون شده است وقتی از خواب بیدارشوی ،

 حس کنی که برترین انسان دنیا هستی ؟

 و با همان چشم های قی کرده ات ،

 نگاهی در آینه بیاندازی و با خود بگویی : من آنم که رستم جهان را گرفت!

نمی دانم چه جوابی می دهی ؟

امیدوارم که هیچ وقت چنین حالی به سراغت نیاید .

 چرا که چندش آور ترین لحظات برای یک انسان

 از نوع با وجدان یا بی وجدان ، همان لحظات است .

وقتی انسان حس می کند مقدس شده است .

 یعنی دیگر فاصله اش با خدا یک قدم است .

 خدا را نوکر دست به سینه ی خود می داند و خود را خدا!

 

سوالی دیگر دارم .

 آیا شده است که وقتی بخواهی چشم هایت

 را روی هم بگذاری ، حس کنی که بد بخت ترین انسان دنیا هستی ؟

 و با همان چشم های خواب آلوده ات ،

 آینه را نشانه بگیری و بی پروا تکه تکه اش کنی ؟

 و با خود بگویی :

 ای کاش فردا را نبینم ؟

 در این لحظات است که انسان فکر می کند

 فاصله اش با خدا به اندازه ی زمین تا آسمان است .

 

 این جاست که روح من خسته می شود.

 روح من توانایی پاسخ دادن به این دو سوال را ندارد

.چرا که در هر لحظه که حس می کند

 برترین روح دنیا است ،

 خدا را از یاد می برد

و در لحظه ای که خود را بدترین روح دنیا می داند ،

خدا در یک قدمی خود احساس می کند!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 11:42  توسط مرتضي سگوند  | 

حسین پناهی

شب در چشمان من است

                                                     به سياهي چشمهايم نگاه کن

                               روز در چشمان من است

                                                    به سفيدي چشمهايم نگاه کن

                               شب و روز در چشمان من است

                                                    به چشمهاي من نگاه کن

                                چشم اگر فرو بندم

                                                  جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 11:36  توسط مرتضي سگوند  |