با تو ای سنگین ساکت از زمستانی که نیست
خود را با یک لبخند در مقابل آینه فراموش کنم
امروز چرا آینه با من رفیق نیست ؟
امروز که برای آینه اشکی به ارمغان
نیاورده بودم پس چرا آینه از من رو گرفت ؟
میدانم .
امروز آینه ها هم بیتابند
امروز آینه ها دیگر تاب دیدن مرا ندارند
امروز آینه ها هم میدانند که چه برسرم آمده
نمیشود
دیگر نمیشود مخفی کرد
آینه ها خوب میدانند که ترک های
چهره ام از گذشت زمان نیست
آینه ها میدانند که بر زمینم زدند و ترک برداشته ام
دیگر آینه ها را نمیتوان فریفت .
آینه سکوت کرده بود .
نمیدانستم چه باید بکنم
من این سوی آینه اشک می ریختم
و آینه همچنان از من رو گرفته بود
اندکی سکوت کردیم .
هر دو مان
هم من و هم آینه
به آرامی آینه را برگرداندم
باور نیمکردم آینه ها هم اشک بریزند
اما آینه خیس خیس شده بود
آینه را که برگرداندم صدای شکستنش را شنیدم
آینه دیگر تاب نیاورد
آینه شکسته بود
و نمیدانست که بازتاب اشکهای من
در تکه های شکسته اش دو چندان میشود
آینه نمیدانست
نمیدانست
کاش آینه همچون من ، اندکی مقاوم تر بود ...
شیشه ی مات نگاهم زخم یک لک شده است
می نشانم خنده بر چین خموشی لبم ،لی
افسار خیالم گره در شک شده است
این منم یا مرده ای در جسم من خوابیده است
سوخته آینده ام در گور ِ تن پوسیده اس
از غم نادانی خود شکوه می بارم ز لب
غصه خندان آمده گویی زنی بوسیده است
آتشم بر شعله های خشم و کین تابیده است
می کشد این مرده ی تبدار را تا زنده است
خاک را زحمت نمی خواهم دهم گویید او
گرَد خاکستر شد و در باد ها خوابیده است
وقتی که دیگر نبود ،
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت ،
من در انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد ،
من شروع کردم .
وقتی او تمام شد ،
من آغاز شدم .
و چه سخت است تنها متولد شدن ،
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن
رنج تلخ است
ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم ،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند
طعم توفیق را می چشاند
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زیبایی ها را "تنها" دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند
یاد "تنهایی" را در سرت زنده میكند
"تنها" خوشبخت بودن ، خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است
" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم
به باد
با عصای استوایی ام
روی ریسمان آسمان
ایستاده ام
بر لب دو پرتگاه ناگهان
ناگهانی از صدا
ناگهانی از سکوت
زیر پای من
دهان ِ دره ی سقوط
باز مانده است
ناگزیر
با صدایی از سکوت
تا همیشه
روی برزخ دو پرتگاه
راه می روم
سرنوشت من سرودن است
و تو
به صداقتِ چشمانِ من
اگر اعتماد داشتی
دیری زین پیش دانسته بودی
آنچه در جانِ من
نقش بسته
به جز
عشقِ تو نیست.
من نیز تو را می شناسم، اما دور
با قلم زیبایت برایم آشنایی
آشنای دیر و دور
دانستم گیتار دلت شكسته و مینوازد غم
شكسته و گم گشته در كوچه پس كوچه های این شهر
آری آن را در كوچه پس كوچه های این شهر دیده ام
شكسته و خسته و تنها
زبان نداشت كه فریاد سر دهد از جور و جفا
زبان بی زبانی دارد حرفها و حرفها
گوش دل دادم به این حرفها:
گفتا كه شكسته و غمم بسیار است
گفتم كه هنوز امید هم بسیار است
با امید، دوباره دل و جان می گردی
باز هم عاشق و عزیزجان می گردی
می گریم و می خندم ، دیوانه چنین باید
می سوزم ومی سازم ، پروانه چنین باید
می كوبم ومی رقصم ، می نالم ومیخوانم
در بزم جهان شور، مستانه چنین باید
من این همه شیدایی ، دارم ز لب جامی
در دست تو ای ساقی ، پیمانه چنین باید
خلقم زپی افتادند ، تا مست بگیرندم
در صحبت بی عقلان ، فرزانه چنین باید
یكسو بردم عارف ، یكسو كشدم عامی
بازیچه ی هر دستی ، طفلانه چنین باید
موی تو و تسبیح شیخم ، بدر از ره برد
یا دام چنان باید ، یا دانه چنین باید
بر تربت من جانا ، مستی كن ودست افشان
خندیدن بر دنیا ، رندانه چنین باید
که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!
حالا یاد گرفته ام که فراموشی
دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست.
یاد گرفته ام
که از هیچ لبخندی
خیال دوست داشتن به سرم نزند ...
یاد گرفته ام که بشنوم:
تا فردا ... و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند
دو کلمه ان طرف شعر مرا دار زدند
دو کلام ان طرف فلسفه فانی شب
دختری فرو ریخت به پیشانی شب
من که رفتم گل ریواس از ان خواهد گفت
گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت
زیر زردابه پاییز مرا غسل دهید
در شب گریه کاریز مرا غسل دهید
از عطر دست های تو
پر خواهد شد
دهان اگر باز کند
این چمدان!
با گربه هایش در حیاط خانه بازی میکند
مادر، کنار چرخ خیاطی
آرام رفته در نخ سوزن
عطر بخار چای تازه
در خانه می پیچد
صدای در!
((شاید پدر!))

فکر میکنی دلم تنگ نمی شود؟
فکر میکنی صدایت اگر نوازشگر دل بی تابم نباشد
و موسیقی مهربانیت بر طپشهای قلبم رهبری نکند
آرام و قراری دارم؟
فکر میکنی اهمیت دارد
روباه و پلنگ و گرگ، از جنس شقایق باشند
یا از جنس خنجرهای فرصت طلب روزگار؟
دلِ تنگ بنفشه ها با گذر هر ثانیه
برای نبود روشنایی آفتاب
تنگتر می شود
فکر میکنی بنفشه ها
شبها
به جای خالی آفتاب
از ماه نور می خرند؟
و گلبرگهایشان را به عشوه می گشایند؟
فکر میکنی از جنس بُرنده ی خیانتم
یا مثل لطافت پارچه ی ابریشمی فریبکار؟
فکر میکنم تشنه ام
قبل از اینکه التماس کنم
یک لیوان مهربانی برایم بگو...
فکر میکنی عشق هم مثل عطش می ماند؟
که با جرعه های مهرورزت اگر سیرابم کنی
دیگر محبت را ننوشم؟
از عاشقی ، به رنگ تمنا خسته ام
از آسمان آبی دنیا خسته ام
امروز را به دست غریبه ها سپرده ام
از زل زدن به صورت فردا خسته ام
سرگشته تر ز خود به دنیا ندیده ام
از روی این جماعت شیدا خسته ام
شادی دگر ز عالم ما رخت بر بسته است
از سر زدن به عالم سودا خسته ام
سلام 2به همه دوستان ایدی جدیدمه
دوست داشتید اف بزارید
Tootia_n2
می خواهم بنویسم. . .
می خواهم بنویسم اما نه آن واژه های مسموم
و آن جمله های مغموم
و آن حرف های تکراری را
. به ستاره ربطی ندارد. به خورشید ربطی ندارد.
به شمع های نیمه جان شب زنده دار ربطی ندارد
. اصلا به هیچ کس ربطی ندارد
من اگر به صدای زنجره می گویم
لالایی و به هوای خفه می گویم آزادی
و به زمین خشک و بد بو آبادی !
می خواهم بنویسم به نفع ابر هایی که نمی بارند
و دست هایی که نمی کارند
و روزهایی که نمی آیند .
این حق من است
می خواهم بنویسم به نفع آدمک هایی
که می خواسته اند مبعوث شوند
و می دانسته اند که محکوم می شوند
و می گفته اند که ما شنیده ایم او می گوید :
من هم همانند شما آدم هستم!
آری. می خواهم بنویسم. بگذار تا به قانون سبز گیاه بر بخورد!
بگذار تا چشم های همیشه گریان تمساح های معصوم تر از گنجشک
، گریان تر شوند.
بگذار تا همه ی لعنت کننده گان زبان به نفرین بگشایند.
من نفرین آنان را با جان و دل خریدارم
. بگذار تا بر زشتی لب هایشان لبخندی جاودانه بزنم.
و رها خواهم شد از کشاکش نگاه های مردمانی که سبد هایشان را پر کرده بودند
از مروارید های پاکدامنی و دانه های تسبیح وار
تعصب که همانند خوشه های انگور به هم پیوسته بودند
و تا ابتدای تاریخ پیش می رفتند و حتی پیش تر!!!
و رها خواهم شد از فقر و عقده های دست های خالی شان
که در اوج تنهاییشان تا به آن سرزمین بی بند وبار دراز می شدند
و آنان در تخیلشان حتی به پروانه های در آسمان هم تجاوز می کردند
و تا انتهای شهوت پیش می رفتند
و حتی بیش تر!
چه تفاوتی دارد زندگی در سبزه زاری که در آن باد نمی آید
یا دست و پا زدن در مردابی که در آن غوک هم نمی خواند ؟
چه تفاوتی دارد زندگی در میان بره هایی
که به ستایش گرگ بر خواسته اند
یا دریده شدن توسط پنجه های دهشتناک آنان ؟ و ...
و حالا دیگر من به سیلی خوردن از نان شب محتاج ترم
و حالا دیگر من از صدای بی صدایی
دست هایشان دارم دیوانه می شوم.
و حالا دیگرحس می کنم تنها ترین انسان روی زمین هستم
که در جزیره ای خشک و بی آب و علف زندانی شده است
و هیچ چیز ندارد جز قلمش
و حالا دیگر من به جای نان، عصیان می خورم و به جای آب ، ایمان !
و حالا دیگر خوب می دانم
که من در نگاهشان چگونه هستم .
چگونه گوش هایم دراز شده اند
و چگونه طنین صدایم ناخوشایند است
و چگونه راه رفتم لنگ لنگان و فهمیدنم بیمار
و حالا دیگر خوب می دانم
که پس از شنیدن حرف هایم می گویند :
چگونه می شود سخنان کسی را پذیرفت
که مو هایش آشفته اند و دهانش بوی نفرت می دهد
و زبانش چون روده ی سگ دراز است ؟
چگونه به چنین کسی می توان گفت عاقل ؟
اما من می خواهم بنویسم .
حتی اگر قلمم را به سرزمین سپیدی
مرکب ها و پارگی کاغذ ها تبعید کنند
. حتی اگر نوشته هایم را به باد تمسخر بگیرند
یا اینکه اندیشه هایم را زیر دندان های فاسد خود
شرحه شرحه نمایند
. لحظه ای از نوشتن دست بر نخواهم داشت
و آن ها را تا آخرین نفس فریاد خواهم زد
. حال یا با هم نفس یا بی هم نفس
. یا در هوا یا در قفس . نا پاکم اگر چنین نکنم .
شبانه قلم خود را بر خواهم داشت
و بر ارتفاع سیاه آن برج سپید و بر سر در آن یکتا خانه ی سبز
و بر مناره ی هر مسجد و بر ناقوس هر کلیسا
و بر پهنه ی هر صومعه و بر هر گنبد زرد و طلایی خواهم نوشت :
آهای ای بیغوله نشیان
، آهای ای خانه به دوشان
. آهای ای دخترک های چهارده ساله ی به فحشا رفته ،
آهای ای پسرک های هشت ساله ی خمیده قامت و افتاده
. صدایتان از برای چه بلند است ؟
از برای چه می نالید؟
آسوده باشید
. شهر در امن و امان است!
شما به کار خود بپردازید
. پول هایتان را در مقابل آینه بگذارید
و آن وقت به سوی ما بشتابید
و ما برایتان می گوییم که چگونه طلب آمرزش کنید !
و ما برایتان از صلح و آزادی می گوییم
و آنگاه باید تابان گناه های پلیدتان را بدهید .
آنگاه باید اشک از گونه هایتان روان باشد
و ملتمسانه تقاضای مرگ بکنید
. نان ندارید؟ شلاق بخورید ! عفت ندارید ؟ شلاق بخورید
. خانه ندارید ؟ شلاق بخورید
. خودتان را فروخته اید ؟ جوانی کرده اید ؟ عاشق شده اید ؟
علاجش پیش ماست . با جان و دل شلاق بخورید
! نمی دانیم . هر چه ندارید ، بیارید و شلاق بخورید!.
نه اما این حرف ها را نمی نویسم.
این حرف ها تکراری شده اند.
می خواهم از عقده هایی بگویم
که تنها می توان زیر پتو بازشان کرد!
سخن هایی که آرام و پچ پچ وار گفته می شوند ،
در مکان هایی که دیوار هایشان موش ندارند
و موش هایشان گوش و گوش هایشان سرپوش!
و درمیان آدمک هایی که به مجسمه شبیه هستند.
چه می گویم ؟
می خواهم حرف هایی را بنویسم
که روزی صد بار بر در و دیوار مستراح های عمومی نوشته
و روزی هزار بار خوانده و روزی صد هزار بار پاک می شوند.
آیا تا کنون شده است وقتی از خواب بیدارشوی ،
حس کنی که برترین انسان دنیا هستی ؟
و با همان چشم های قی کرده ات ،
نگاهی در آینه بیاندازی و با خود بگویی : من آنم که رستم جهان را گرفت!
نمی دانم چه جوابی می دهی ؟
امیدوارم که هیچ وقت چنین حالی به سراغت نیاید .
چرا که چندش آور ترین لحظات برای یک انسان
از نوع با وجدان یا بی وجدان ، همان لحظات است .
وقتی انسان حس می کند مقدس شده است .
یعنی دیگر فاصله اش با خدا یک قدم است .
خدا را نوکر دست به سینه ی خود می داند و خود را خدا!
سوالی دیگر دارم .
آیا شده است که وقتی بخواهی چشم هایت
را روی هم بگذاری ، حس کنی که بد بخت ترین انسان دنیا هستی ؟
و با همان چشم های خواب آلوده ات ،
آینه را نشانه بگیری و بی پروا تکه تکه اش کنی ؟
و با خود بگویی :
ای کاش فردا را نبینم ؟
در این لحظات است که انسان فکر می کند
فاصله اش با خدا به اندازه ی زمین تا آسمان است .
این جاست که روح من خسته می شود.
روح من توانایی پاسخ دادن به این دو سوال را ندارد
.چرا که در هر لحظه که حس می کند
برترین روح دنیا است ،
خدا را از یاد می برد
و در لحظه ای که خود را بدترین روح دنیا می داند ،
خدا در یک قدمی خود احساس می کند!
شب در چشمان من است
به سياهي چشمهايم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفيدي چشمهايم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهاي من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت